منِ حساس و بیدل سینهای آتشفشان دارمغمی جاوید از عشقِ بُتی نامهربان دارمدلِ غمدیده از سیر و سفر خُرم نمیگرددنه میلِ گردش و نی آرزوئی در جهان دارمبه صحرای جنون مجنونتر از مجنونِ لیلایمبه هر جا خیمهای از غم نمایان شد مکان دارمسرِ سودائیم سامان نمیگیرد پریشانمدلی آشفته و جسمی نحیف و ناتوان دارمبه دریای حوادث کشتی بیلنگرم، لیکننگاهی سوی دنیای صفای بینشان دارمچه گویم، سوختم خاموش بودم، دم فروبستمبیانی آتشین ز احساسِ گُنگی بیزبان دارمنگردد خودپرست آگه ز اندوهِ فراوانمروانی منقلب، فکری چو دریا بیکران دارممحبت رخنهها در قلب و جانم کرد و مدهوشمدلی بیانتهاتر از فضایِ آسمان دارمبه زیرِ پنجه نامرئی غم شد تنم لرزانشرارِ عشق قلبم را بسوزد، سوزِ جان دارمتلاطمهای دریای درونم را نبیند کسندارد لنگری کشتی جانم، کی امان دارمنوای عشقِ صابر باشد از اعماقِ احساسشفغان از دل کشد شوری به سر عشقی نهان دارمبرچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۶۵
برچسب:
نویسنده: سام رادمنش
تاريخ: سه
شنبه
17 آبان
1401 ساعت: 12:50